دارد یک هفته میشود...یک هفته ای که همه جا قطع است...اختلال رسانه.این دیگر قطعی اینترنت نیست...بهش میگویند اختلال رسانه ای...خیلی سخت است که بنشینی و تنها نظاره کنی...این دو پسر جوانی که کنارم نشسته اند و تخته نرد بازی میکنند میراثی ازین روزهای تاریکند که چشم های روشنشان شاید تنها امید گذار باشد...کمترین یا بیشترین را باید شمرد روزی...دیگر نمیشود هیچ چیز را برشمرد مگر نه؟نمیشود تنها ماند مگر نه؟کسی نمیتواند تاریکی درونت را تحمل کند مگر نه؟برگشتن به بیان...برگشتن به اینجا مثل بازگشت یک شهر متروک میماند...انگار بعد از چنگ جهانی به ورشو بازگشته باشم...یا که برگردی به خانه ی اجدادی صاحب مرده ای که تمامی شیشه هایش شکسته باشد و با پوتین سربازی روی شیشه شکسته ها قدم بزنی...فکر نمیکردم بعد از تو برگردم...بعد از تویی که رفتی و همه چیز را بردی...اینجا جایی است که باید برگشت؟از کشته شدگان باید گفت؟میشود از شهدا گفت؟از تمامی آن چشم های کور شده باید نوشت...از پسر بچه ی گریانی که شبکیه چشمش را با روغن سیلیکون به ته کره چشمش چسباندند و از درد چندین بار غش کرد و حتی اشکی برای ریختن نداشت...چندشم میشود از دست کشیدن بر زخم ساچمه های روی کمرش...بدون چشم هم میشود این راه را رفت؟که گفتند باید نگاه کنی...نگاه کن