تسلیم

نمیدانم از کجا شروع شد.اصلا اگر بتوان گفت شروع شده باشد.انگار یکهو و بی صدا تمام شد،دود برخاست و دیدم که جانم میرود...تنهایی،تنهایی،تنهایی...زنده بودن بدون افتخار...بدون اعتبار...کرم هایی که مغزش را خوردند.انگیزه...اَ ن گ ی ز ه...اسم از مصدر انگیختن،به معنای به حرکت در آوردنده...یک اتاق آبی رنگ و چشمان پف کرده ی دوخته شده به آن...آسمان و ریسمان بافتن شاید باشد اما به یک کفش هم بدبینم...نمی نویسم،نمینویسم،نمینویسم...فرار میکند،فرار میکند.فرار میکند...هو می شوم...اخراجش میکنم...حوصله ام سر میرود،امروز پرونده ها رو انداختم و ترقی صدا داد...خالی بودند...یک واقعیت است،عرضه نداری...یک پذیرش...تمام تسلیم...

  • سه شنبه ۱۸ مهر ۰۲

سرگردان در غروری به این تاریکی

 

سخت و خشن،بی تاب و نابود ،دلتنگ و تنها ، نشسته در دمسوز سرما...خسته از آسان و سخت ها،گریان از سیل رنج ها...اشک می ریزد .اشک هایش قطره قطره دریا میشود،ماهی میشود .در دریا شنا میکند. میشود به اقیانوس برسد؟...رام و مغموم در کنجی کز کرده .افکارش مثل ماری سرزده بهم لولیده و در خود چنبره زده است،بی انعطاف،بی حرکت ،بی رحمانه و پر از درد . درست شبیه افعی ای که در آخرین لحظات زندگی از شدت درد به خود می‌پیچد و تقلا میکند...قطره های به خون آمیخته ی زهر از گوشه ی لبش به روی برامدگی سینه اش می‌ریزد ...این خون مسموم است،کثیف است.نجس است...منتظر است..خطاکار است...خائن است،دروغگو و رذل است...شکست خورده و از پا افتاده است...چند سال قبل وجدانش را کفن کرد...سال قبل دلش را...حالا هم خودش را بی کفن به گور میفرستد...

  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۰۰

پدرم جنت فردوس به دو گندم بفروش...

بس نظر ها کردی...

چند تفحص ؟!

چه مقدار شنود؟!

لیک اما محروم...

چشم هایت بی هوش 

تکه کنافی در گوش 

با گناهی بر دوش!

گوش نامحرم نباشد!جای پیغام سروش...

 

 

+فعلا همه چیز تمام شده...امکانات،توهمات،تقدیرات و تقصیرات...حتی توضیحات...فعلا...فقط یک چیز برایم مانده،ابهامات...ابهامات و ابهامات...

چله نشین تو شوم غیب بگویم چه عجب ،از همه تن می‌گذرم راه بیابم چه عجب...

 

 

*تصویر توصیفی از یک صحنه از داستان«راهب و دختر جلاد»

 

 

  • جمعه ۲۲ بهمن ۰۰
اینجا میان پرده ای پریشان و عصیانگر است در میانه ی نمایش رقص موزون زندگی...


*شات از فیلم Entr'acte1924
Designed By Erfan Powered by Bayan