که تمامی تخته ها نرد است...

دارد یک هفته می‌شود...یک هفته ای که همه جا قطع است...اختلال رسانه.این دیگر قطعی اینترنت نیست...بهش می‌گویند اختلال رسانه ای...خیلی سخت است که بنشینی و تنها نظاره کنی...این دو پسر جوانی که کنارم نشسته اند و تخته نرد بازی می‌کنند میراثی ازین روزهای تاریکند که چشم های روشنشان شاید تنها امید گذار باشد...کمترین یا بیشترین را باید شمرد روزی...دیگر نمیشود هیچ چیز را برشمرد مگر نه؟نمیشود تنها ماند مگر نه؟کسی نمی‌تواند تاریکی درونت را تحمل کند مگر نه؟برگشتن به بیان...برگشتن به اینجا مثل بازگشت یک شهر متروک میماند...انگار بعد از چنگ جهانی به ورشو بازگشته باشم...یا که برگردی به خانه ی اجدادی صاحب مرده ای که تمامی شیشه هایش شکسته باشد و با پوتین سربازی روی شیشه شکسته ها قدم بزنی...فکر نمی‌کردم بعد از تو برگردم...بعد از تویی که رفتی و همه چیز را بردی...اینجا جایی است که باید برگشت؟از کشته شدگان باید گفت؟میشود از شهدا گفت؟از تمامی آن چشم های کور شده باید نوشت...از پسر بچه ی گریانی که شبکیه چشمش را با روغن سیلیکون به ته کره چشمش چسباندند و از درد چندین بار غش کرد و حتی اشکی برای ریختن نداشت...چندشم میشود از دست کشیدن بر زخم ساچمه های روی کمرش...بدون چشم هم میشود این راه را رفت؟که گفتند باید نگاه کنی...نگاه کن

  • پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴

بزنگاه مینوی

نفس کشیدن سخت است ،ریه ها یاری نمی‌کنند.او فکر میکند چیزی نشده و آب از آب تکان نخورده ولی هرچه باشد انگار گازوییل بالا آورده و روی آب ریخته، به زودی روی رنگین کمان حاصل از تهوع اش ته سیگار می اندازم...سرم چکه چکه میرود  داخل رگ،بدنش از بی آبی خشک شده...سر سوزن را که بیرون میکشد خون از ملحفه جاری میشود،پاهای باد کرده می‌لرزد...همه می‌خواهند نجاتت دهند درصورتی که آنها اصلا نمی‌دانند چه احساسی داری،تشنگی برطرف نمی‌شود،جایگاه قدرت مداوماً تحقیرت میکند...می‌ترسی و پاهای ورم کرده ات وقتی راه میروی مثل احمق ها یا عجیب الخلقه هایی نشانت میدهند که در سیرک های قرن ۱۹ عمرشان کشته شد.حتی کمرت هم صاف نمیشود،فیل نما شده ای...داستایوفسکی نوشته که لیاقت با تظاهر رابطه ی مستقیم دارد،کسی که از ظاهر سازی به دور است از شایستگی و لیاقت هم بهره ای ندارد...

  • جمعه ۱۸ اسفند ۰۲

خنیاگر کور

در احاطه ی دود قلیان های محیط ،جثه ی کوچک اما مقتدرش در یک چارسوی یکی از تخت های بزم قهوه خانه چهارزانو و تسلیم وار بر جای میخکوب شده بود.موهای چرب ،بلند و بهم چسبیده اش روی شانه ها و صورتش شره کرده بود...هنوز خیلی جوان است حتی با تمام فرو ریختگی ها و روی هم ماندگی های پوست صورتش ...شماره ی سال و روز و ماه از کفش رفته ،حتی گذر فصل و ماه را هم تشخیص نمی‌دهد...یک سال گذشته ؟دوسال؟چرا؟...با لرزش وتر های سازش سر و پا ها از لرزش می ایستد و خیره میشود . همه خیره میشوند به آن مضراب کوچک جای گرفته روی انگشتان خراشیده اش.صورت ها صامت میشود در صوت غم هایش...چون رگ میهن پرستی اش باد کرده بود؟یا چون نمی‌خواست در شهر خودش غریب شود؟حالا با دنیا غریبه بود ...پرده ها را نمی‌دید و می‌نواخت ...چند وقت بود؟معنی زمان را گم کرده بود.گذر فصل ها را حس نمی کرد.فرو رفتگی های سیاه بالای گونه اش،چشم های به سیخ کشیده شده اش.بوی تند گوشت و چربی سوخته و جز جز آهن داغ...آواز های ضجه وار...همان ها بود؟دیروز بود؟اصلا مهم بود؟فقط می‌شنید...با تمام وجودش می‌نواخت...دنیا را ،سکوت را،حرف ها را  ...جام را خالی نمی کرد ،سرش را بالا نمی‌گرفت ،تمسخر نداشت...انگار که اصلا از این جهان نبود،که بود؟تار بود؟شب به شب می آمد قهوه خانه و تا صبح دل ساز را می‌لرزاند،شب ها می آمد...در تاریکی..وقتی که همه چیز در دیده ی همه تار میشد،شب های تار با دو چشم تار سه تارش را در پنجه میفشرد و پای بزم عاشقان خنیاگری میکرد...

  • شنبه ۱۴ اسفند ۰۰
اینجا میان پرده ای پریشان و عصیانگر است در میانه ی نمایش رقص موزون زندگی...


*شات از فیلم Entr'acte1924
Designed By Erfan Powered by Bayan